حمد الله مستوفى قزوينى

335

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به حُكم پيمبر على شُد به راه * بيامد به نزديكىِ آن سپاه رضاىِ دلِ همگنان بازجُست * ز تدبيرِ او شد شكسته درست كسى را كه كشته بُدند ، خونبها * بداد و از آن كرد تُندى رها 7110 چو خشنودى همگنان شد پديد * از آنجا على سوى مكّه كشيد * وزآن‌رو روان گشت خالد به راه * سوى نخله « 1 » آورد جنگى سپاه به قوم مُضَرّ و كِنانه خبر * چو آمد از آن مردِ پرخاشخر بزرگان نشستند با همدگر * بگفتند از اين در سخن دربه‌در نديدند در خويش پايابِ جنگ * نشايستى آنجاى كردن درنگ 7115 به نزديكِ عزّى مهينِ بتان * برفتند يكبارگى مردمان ( 151 ) بگفتند احوالِ خالد به دو * كه : « از ما ز بهرِ تو شد جنگجو ندارند پايابِ او كس ز ما * تو گر زآن‌كه هستى حقيقت خدا ز خود شرّ آن جنگجو دور كُن * دلِ ما ازاين‌كار مسرُور كُن و گر نيست در تو از اين در توان * چرا خوار گيريم بهرت روان 7120 ز تو بازداريم يكباره دست * ز كينِ تو گرديم عيسىپرست » چو چندى بگفتند از اين در سخن * برفتند از پيشش آن انجمن سلاح آنچه در جنگ بايد به كار * گذاشتند نزديكِ بت خوارخوار گريزان شدند آن همه مردمان * درآمد ازاين‌روى خالد دمان از ايشان كسى را در آنجا نديد * به زودى از آنِ مِعْبَدَه كين كشيد 7125 بناهاىِ آن كرد با خاك راست * همه نيكويى از خداوند خواست بتِ عزّى و هرچه بود از بُتان * برون برد از مِعْبَدَه آن زمان به ره پاره‌پاره بكردندشان * بخوارى به ره برفگندندشان از آن مِعْبَدَه بىكران خواسته * سوى مكّه بُردند آراسته نبى گشت خشنود از وى در اين * برافروخت زين روزْ بازار دين * 7130 به اعرابِ ديگر سپه همچنين * برفتند در دعوتِ كارِ دين

--> ( 1 ) ( ب 7111 ) . در اصل : نحله .